کیمیا

امروز که در دست توام مرحمتی کن / فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت؟ «حافظ»
ویژه‌ی‌ ماه مبارک رمضان
به «کیمیا» چه امتیازی می‌دهید؟
طبقه‌بندی موضوعی (کلیک کنید!)
حمايت مي‌کنيم

۱۰۳ مطلب با موضوع «وبلاگ :: دست‌نوشته» ثبت شده است

درباره‌ی حادثه‌ی ساختمان پلاسکو تهران

جمعه, ۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۰۴ ب.ظ

۱. دم آتش‌نشانان گرم که معمولا فقط در این‌گونه مواقع است که قدر و جایگاه‌شان شناخته می‌شود. نبودشان مصیبت است و بودشان به چشم نمی‌آید. برای کسانی که از این حادثه جان سالم به در بردند آرزوی طول عمر با عزت و برکت و برای مصدومان آرزوی سلامتی دارم. گفته‌اند انسان به امید زنده و ناامیدی ممنوع است، پس امیدوارم و دعاگو که زیر آوارمانده‌ها سالم به آغوش خانواده و جامعه‌ی خود باز گردند.

۲. پایتخت‌نشینان دیگر شورش را با این سلفی‌گرفتن در آوردند؛ کسانی که راه را بر ماموران و ماشین‌های اورژانس و آتش‌نشانی بستند و باعث شدند تاخیر در رسیدن به مکان حادثه و مجروحان، فاجعه را عمیق‌تر کند.

این عده خیلی‌خیلی جدی باید از درگاه خداوند طلب مغفرت کنند و از بازماندگان طلب حلالیت وگرنه جبران این کوتاهی به قبر و قیامت می‌افتد که جبران در آنجا بسیار مشکل خواهد بود.

۳. واقعا کسانی که از آب گل‌آلود حوادث و خاصه این حادثه ماهی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود را می‌گیرند دیگر که هستند؟!!! در شرایطی که هیچ‌چیز جز مدیریت این بحران و نجات جان مصدومان دارای اهمیت اولیه نیست، این‌گونه آدم‌ها که از آقای الف استعفاء می‌خواهند یا به هر طریق دیگری مشغول ماهی‌گیری هستند منتهای بی‌انصافی خود را نشان می‌دهند.

واقعا اگر الان به‌جای آقای الف آقای ب شهردار بود، این آتش‌سوزی و ویران‌شدن ساختمان اتفاق نمی‌افتاد؟ یعنی اگر شهردار آقای ج بود می‌آمد و با دستش جلوی ریختن ساختمان را می‌گرفت؟ چیزی شبیه به مردان شگفت‌انگیز؟!

بله! حتما نمی‌توان منکر وجود مشکلات و کوتاهی و نقص‌ها شد اما کیست که نداند وقوع چنین حادثه‌ای مربوط به عوامل گوناگون است و جمع عوامل است که حادثه را می‌آفریند و نمی‌توان تقصیر را گردن یک‌نفر یا یک عده‌ی خاص انداخت؟

یا این عده لااقل می‌توانند منصفانه‌تر عمل کنند و از آقای مسئولی که در جریان حادثه‌ی قطار گفت: «جای نگرانی نیست، همه‌ی حادثه‌دیده‌ها بیمه بودند» هم استعفا بخواهند؛ در آن حادثه که حدود ۴۰ نفر جان خود را از دست دادند. یا حتی از رییس جمهور و اعضاء دولت که مثلا بودجه‌ی شهرداری را تمام و کمال پرداخت نکردند؛ یا هر چیز دیگری. پس انصاف هم چیز خوبی است.

۴. خیلی‌خیلی خوب بود اگر برای این بحران و امثال آن از طرف مسئولین یک سخن‌گو معرفی می‌شد تا اطلاعات لازم را به مردم و رسانه‌ها می‌رساند. این وضع که صدا و سیما با الف، ب، ج و د مصاحبه می‌کند اصلا به لحاظ مدیریتی جالب نیست. به هر حال در انجام مصاحبه‌های مختلف با افراد گوناگون، لاجرم ممکن است گفته‌ها متفاوت شود و این تفاوت در این شرایط مناسب نیست.

  • ناصر دوستعلی

انصاف

سه شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۲۶ ب.ظ

از کسانی که‌ از روی عمد نان را به نرخ روز می‌خورند که بگذریم کسانی را مشاهده کرده‌ام که از زمانی که به یاد دارم دشمن آقای هاشمی بودند و هر چه فحش بلد بودند نثار آن مرحوم و خانواده‌اش می‌کردند. ایضا تا می‌توانستند تهمت و افتراء و... که‌ این آقا و خانواده‌اش اموال این مردم را بردند و خوردند و چه کردند و چه کردند و چه کردند.

اما در سال ۱۳۸۸ -البته هنوز انتخابات نشده- شدند طرفدار پر و پا قرص آقای هاشمی. حالا دیگر نه از فحش و ناسزا خبری بود و نه از اینکه او و خانواده‌اش چه‌ها کردند. بلکه درست در نقطه‌ی مقابل ایستاده بودند و چنان طرفداری از او می‌کردند که بیا و ببین.

طرف در طول عمرش یک‌بار هم در انتخابات شرکت نکرده بود، اصلا نظام را قبول نداشت اما در سال ۱۳۸۸ می‌خواست در انتخابات شرکت کند که هیچ، قصد داشت به آقای بوق رای بدهند چون، هاشمی گفته بود. چون نظر هاشمی روی او بود. چون هاشمی... چون هاشمی...

از آن سال به این طرف هم در همان عقیده‌ی خود تا ارتحال آقای هاشمی ماند و آقای هاشمی شد اسطوره‌اش.

آخر پدر من، برادر من، خواهر من، بزرگوار! اعتدالت کجا رفت پس؟ چگونه می‌شود یک عمر در نقطه‌ی صفر باشی و ناگهان یک عمر در نقطه‌ی ۱۰۰؟ یعنی یک نفر پر بود از خلاف و دزدی و ناگهان پر شد از خوبی و خیر؟ یعنی تا قبل سال ۱۳۸۸ هیچ خوبی در کارنامه‌ی او نبود؟ و از سال ۱۳۸۸ به بعد هیچ بدی؟

بعضی از فوت ایشان خوشحال و برخی آنقدر ناراحت شدند که‌ بچه‌های آن مرحوم هم این مقدار بی‌تابی نداشتند، چه اینکه آن یکی در مراسم پدرش علامت پیروزی و دیگری بالای سر جنازه‌ی پدرش زاویه‌ای مناسب عکاسی نشان می‌داد.

بیایید مردم افتادن از دو طرف بام نباشیم. بیایید کمی تمرین انصاف کنیم وگرنه دیر می‌شود و بی‌انصافی که شد عادتمان، ترک آن می‌شود از سخت‌ترین کارهای دنیا و چیزی شبیه معجزه. همانطور که حضرت امام رضا علیه‌السلام فرمودند: ترک العادة کالمعجز.

  • ناصر دوستعلی

من عاشقت هستم

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۲۰ ق.ظ

اگر عشق یعنی وابستگی

اگر عشق یعنی دلتنگی

اگر عشق یعنی بی‌‌طاقتی

اگر عشق یعنی صبر

اگر عشق یعنی وابستگی

اگر عشق یعنی محبت شدید

اگر عشق یعنی وصال

اگر عشق یعنی فراق

اگر عشق یعنی یاد

اگر عشق یعنی دعا

اگر عشق یعنی احتیاج

اگر عشق یعنی لبخند

اگر عشق یعنی بغض

اگر عشق یعنی خنده

اگر عشق یعنی گریه

اگر عشق یعنی زمزمه

اگر عشق یعنی موسیقی

.

من عاشقت هستم.

  • ناصر دوستعلی

اینستاگرام

پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۲۶ ب.ظ

اینستاگرام هم مثل رفیقش فیس‌بوک
باعث کدورت قلب و مشغولیت ذهن می‌شود.
این دو هر چه بیشتر حس شوند،
حضور در اینستاگرام باید بیشتر مدیریت شود.
فتامل جیدا

  • ناصر دوستعلی

مشکل از کجاست آیا؟! [بازنشر از 24 آبان 1384]

يكشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۰۷ ق.ظ

این متن رو تو نوشته‌های قدیمی (یعنی تقریبا سال‌های اول وبلاگ‌نویسی) پیدا کردم، ازش خوشم اومد، دلیلشو نمی‌دونم اما دوستش داشتم. چه قلم‌فرسایی‌هایی می‌کردم و خودمم خبر نداشتم، والاااا! بینید چجوریاس؟

 

سلام

می‌دونی مشکل من و تو چیه؟ مشکل ما اینه که «خودمون» رو گم کردیم و فکر می‌کنیم باید بیرون از خودمون و تو این دنیا دنبالش بگردیم در حالی که:

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم

ببین! در گوشِت می‌گم که کسی متوجه نشه. خداییش ته (إند، آخر) بی‌همّت‌هاییم. حوصله‌ی هیچ‌کاری رو نداریم و فقط صدای ناله‌مون میاد (راستی! شما که داری ناله می‌زنی یه زحمتی بکش به جای منم ناله بزن!).

قبول کن دیگه! اینجا که غیر من و تو کسی نیست. دروغ می‌گم؟ حرف ناحسابی می‌زنم؟ یکی نیست بگه ننه‌جان! اول باید بگردی تا خودتو پیدا کنی. «تو»یی که این وسط گم شدی. داداشی! اگه خودتو پیدا کردی باقی چیزا خودشون میان جلو و خودشونو بهت معرفی می‌کنن تا برگه‌ی مرخصی بگیرن و از پادگان بزنن بیرون؛ آخه دیگه اون موقع اونان که اسیر و گوش به فرمان توان نه تو اسیر اونا!

ای خدا! چرا همت راه رفتن رو ندارم؟ چرا انقدر تنبل شدم؟ چرا حال هیچ‌کاری رو ندارم؟ چرا همه‌ش گناه‌مو می‌ندازم گردن یکی دیگه؟ ای خدا!! اینجاست که احساس چگونگی به آدم دست می‌ده! وقتی یه نگاه به اطرافیان خودم می‌ندازم مثل دوستان و آشنایان، می‌بینم که همه‌مون همین‌جا لنگ می‌زنیم که یا حواس‌مون نیست و یا خودمونو به حواس‌پرتی زدیم. مثل من که کم مونده «خون‌خامه»(1) ببرتم مریض‌خونه!

ممکنه یکی داد بزنه و مشکلات جامعه رو وسط بکشه. کمبودهای مختلف اقتصادی و فرهنگی و باقی چیزا رو. آره! منم به این چیزا فکر کردم. اما هر چی بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که: درسته که نمی‌شه نقش جامعه و... رو انکار کرد و واقعا این چیزا مولفه‌های تاثیرگذارن، ولی آخر کار خود خودمونیم؛ ماییم که می‌تونیم شرایط رو، هر چقدر سخت هم که باشه تغییر بدیم.

به اطرافت یه نگاه بنداز! چند نفر رو می‌شناسی که تو این شرایطِ به قول ماها نابسامان، دارن با خوبی و عشق و صفا و صمیمیت با خودشون و خداشون و خونوادشون زندگی می‌کنن؟ جسم‌شون سر تا پاشون مریضه اما «خدا رو شکرِ» از ته دل، از دهن‌شون نمی‌افته. نون ندارن شب جلو زن و بچه‌شون بذارن ولی تا بخوایی انقدر قشنگ زندگی می‌کنن که آدم یه‌جورایی حسودیش می‌شه که... . اوه! چقدر از این نمونه‌ها می‌خوای برات بیارم؟ می‌دونم که خودتم خیلیاشونو می‌شناسی.

اصلا رفیق جون! یه کلام ختم کلام: خداییش تا حالا فکر کردی به درد کجا می‌خوری؟ و اگه اینو می‌دونی (بابا! دمت گرم!) به سمتش حرکت کردی تا بهش برسی؟ بسه! پاشو برو واستا جلو آیینه و خودتو نیگاه کن؛ خودِ خودتو! یه‌نموره فکر کن! اینو جدی می‌گم: اگه به نتیجه‌ای رسیدی ما رو هم بی نصیب نذار! منتظر حرفات هستم.

تا بعدا، یاعلی

 

 

1. جناب‌شان آقای اسماعیل مصفا هستن که اون وقت‌ها با اسم خون‌خامه در کیمیا می‌نوشتن و من با ایشون تو نوشته‌هام خیلی شوخی می‌کردم. خدایشان به سلامت دارد.

  • ناصر دوستعلی

باید عاشق شد

چهارشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۴۰ ق.ظ

تا دیر نشده باید عاشق شد،

راهی جز عاشقی برای سعادت نیست.

  • ناصر دوستعلی

داستانک: فورمت (FORMAT) [بازنشر از 1385/03/08]

شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۲۴ ب.ظ

نمی‌شنوی؟ کر شدی؟ دِ... مگه با تو نیستم؟ پاشو دیگه! اومدن...

این صدای مادرم بود که منو به خودم آورد، هنوز تو فکر اون پسره آرمان بودم. شما جای من بودید چیکار می‌کردید؟ البته تقصیر خودم بود. خیلی از دوستا و رفیقام بهم گفته بودن این کار آخرعاقبت نداره ولی من گوش نداده بودم. الانم هر چی می‌گفتن با خجالت در حالی که گونه‌هام تا بناگوش سرخ می‌شد قبول می‌کردم. اوه! چقدر خواستگار خوب رو رد کرده بودم، اونم فقط به خاطر اون، ولی اون نامردی کرد.

تو تمام دوستام حرفای یکی‌شون بیشتر یادم میاد، آخه اون از همه‌ی ماجرا خبر داشت و خیلی تو این قضیه حرص خورد و زحمت کشید منو سر عقل بیاره ولی خر شیطون سرعت گرفته بود و نمی‌تونستم از روش بپرم پایین؛ ضمن اینکه سواری خوبی هم بود و مزه می‌داد، ولی کاش پریده بودم فوقش چند تا زخم، یا یه شکستگی و... اما دیگه این‌جوری نمی‌شدم.

وقتی فهمیدم حرف‌های آرمان همش دروغ بوده...! وای خدا نگو! دوست داشتم نه من باشم نه آرمان! به هر چی کامپیوتر و نت و چت و... بود بد و بیراه می‌گفتم. به حرف هیچ‌کس گوش نداده بودم و این بیشتر از همه‌چی دل‌مو می‌سوزوند؛ اگه می‌فهمیدن چی می‌شد؟ باید چیکار می‌کردم؟ دیگه آبرو برام نمی‌‌موند.

خدا رو شکر که مادرم بهم یاد داده بود همیشه درد دل‌تو ببر پیش یکی که بتونه برات حلش کنه نه اینکه خودشم گرفتار باشه. دوباره عزممو جزم کردم و رفتم امام‌زاده‌صالح. خیلی وقت بود نرفته بودم، آخه تو این مدت کارم شده بود رفتن به رستوران و کافی‌شاپ و سینما و پارک و... .

اینو جدی می‌گم، با یه دنیا خجالت رفتم داخل. همیشه می‌رفتم یه گوشه می‌نشستم و حرف دلمو بهش می‌‌زدم. اگه این زیارته نبود بی‌چاره می‌شدم. اون روز هم حرفامو زدم و یه دل سیر گریه کردم. آخ که این گریه چه مزه‌ای می‌ده! نمی‌دونم اگه آدما نمی‌تونستن گریه کنن چه خاکی باید تو سرشون می‌ریختن؟! اون روز و اصلا یادم نمی‌ره. ازش خواستم فکر و ذهن و خاطرات و دلمو برام فورمت کنه تا از نو شروع کنم. بهش گفتم: آقا! نفهمیدم، شرمنده، آبرو و آیندم در خطره، کمکم کن! ذهن و فکر و زندگیم داغون شده، جون مادرت...

صدای یکی از خدام بود که: خانوم! حال‌تون خوبه؟ مشکلی پیش اومده؟ به کمک احتیاج ندارین؟... چشمامو باز کردم، دور و برم و با خجالت نگاه کردم. دیدم همه دارن چپ‌چپ نگاه می‌کنن. خودمو فوری جمع و جور کردم و درحالی که چشمای داغ‌شده از اشکمو می‌مالیدم گفتم: نه! ممنونم! چیزیم نیست، فکر کنم خوابم برده بود. تندی اومدم بیرون. یه آبی به صورتم زدم و نم‌نمک به طرف خونه راه افتادم.

می‌دونستم اگه الان پامو بذارم تو خونه دوباره همه‌چی از نو شروع می‌شه. اما وقتی رفتم داخل دیدم همه دارن یه طور دیگه نگام می‌کنن گفتم: وا! چیه؟!! چرا... . از اون طرف خواهرم حرفمو قطع کرد و داد زد: به‌به! عروس خانوم! مبارکه! هاج و واج مونده بودم. گفتم معلومه اینجا چه خبره؟؟!! مادرم اومد و بغلم کرد و در حالی که دستم رو با یه محبت خاص مادرانه می‌فشرد شروع کرد تعریف کردن که....

امام‌زاده‌صالح منت سرم گذاشته بود، نه اینکه فکر من و... فورمت کرده بود، بلکه فکر و ذهن همه‌ی خانواده رو هم... . فکر کنم چون کارد به استخونم رسیده بود دعام مستجاب شد. خودمم نفهمیدم چطوری؟ ولی می‌دونم که کارد به استخونم رسیده بود.

 

(((همیشه همه‌ی داستان‌ها به خوبی و خوشی ختم نمی‌شه؛ تا دیر نشده یه کاری بکنیم .)))

یاعلی

  • ناصر دوستعلی

فرهنگ یعنی... (۱)

دوشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۴، ۰۳:۲۳ ب.ظ

آرام فرهنگ یعنی

کارات رو با «بسم‌الله الرحمن الرحیم» شروع کنی

    https://telegram.me/farhangyani 🌺 

  • ناصر دوستعلی

می‌خواهم ازدواج کنم!

شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۱ ب.ظ
سلام
بله! خب اشکالش کجاست؟ قصد ازدواج دارم اما اگر مورد مناسب پیدا شود. هر کسی برای ازدواج و انتخاب شریک زندگی‌اش شرایطی در نظر می‌گیرد که مثلا اگر چنین شد یا اگر طرفم چنان بود ازدواج می‌کنم وگرنه نه. من هم شرایطی را برای این امر خطیر و مهم مد نظر دارم که تمامش برای طرف مقابل احتمالی‌ام است نه برای خودم. همین اول بسم‌الله هم شرایطم را می‌گویم که گفت: جنگ اول به از صلح آخر.
کسی که می‌خواهد همسر بنده شود باید مومن باشد، وجیهه (خوشگل) باشد، عاشقم باشد، پولدار باشد، کار داشته باشد، خانه داشته باشد، ماشین داشته باشد، نفقه نخواهد، بچه نخواهد و فقط سایه‌ی یک مرد را برای بالاسرش بخواهد.
نکته‌ی بسیار مهم اینکه در بین این شرایط همه‌ی آن‌ها دارای اهمیت یکسانند و بنده نمی‌توانم از هیچ‌کدامشان صرف نظر کنم. ضمنا بنده اهل مجلس عروسی‌گرفتن و این چیزها و اهل بروبیا و رستوران و گردش و این سوسول‌بازی‌ها هم نیستم. آن هم «حالا ای‌موقع؟!!!» *
تقریبا تمام کسانی که این شرایط را شنیدند به بنده گفتند: اگر چنین موردی پیدا شود اصلا چرا باید به تو معرفی‌اش کنیم؟ مگر خودمان مُردیم؟ بنده هم عرض کردم: دور از جان! معلوم است به شرایطم دقت لازم را نداشتید. این عکس‌العمل به خاطر عدم توجه به شرط سوم است. اگر کسی با این شرایط پیدا شد و فاقد شرط سوم بود که دیگر به درد من نمی‌خورد؛ یا عاشق کس دیگری است که برود سراغ همان و انشاءالله که خوشبخت شوند و سال‌های سال با هم زندگی کنند. یا اصلا عاشق نیست که می‌شود سالبه به انتفاء موضوع و محمول و غیره و غیره و غیره. عرض شد که از هیچ‌کدام از این شروط نمی‌توانم کوتاه بیایم.
البته این نکته نیز گفتنی است که طرفم این را هم باید بداند که بنده را یک‌روز درمیان خواهد دید چون نصف وقتم را باید برای خانواده -یعنی همسر و فرزندانم- قرار می‌دهم و نصف دیگرش را برای او. ضمنا نکته‌ی حائز اهمیت دیگر اینکه اگر کسی با این شرایط پیدا شد این را هم بداند که درست است که باید تمام این شروط را داشته باشد اما بنده نه پولش را لازم دارم، نه ماشینش را و نه خانه‌اش را می‌خواهم. همه‌ی دنیایش برای خودش. بنده به مال و دارایی هیچ بنی‌بشری چشم ندارم.
والسلام
 
پ.ن:
الف. فکر کردم حالا که خانم‌ها هر شرطی که دل‌شان می‌خواهد را ضمیمه‌ی عقدشان می‌کنند و انگار کنتور هم نمی‌اندازد، از این فرصت استفاده کنم و تا کنتور شروع به کار نکرده بنده هم شرایطم را مطرح کنم.
ب. بنده کوچک‌تر از آنم که نصیحتی بکنم پس نصیحتی نمی‌کنم. از قدیم‌‌ها گفتند: ضمیر مرجع خودش را پیدا می‌کند.
ج. دم تمام دختران و پسرانی که در این شرایط بسیار خوب قبل و پس از تحریم و این‌چیزها مردانه پا در زندگی مشترک می‌گذارند و باز مردانه مشکلات آنچنانی زندگی‌شان را یکی‌یکی و باصبر و متانت حل می‌کنند و می‌جنگند و تسلیم نمی‌شوند گرم. از صمیم قلب بهترین‌ها را برایشان آرزو می‌کنم.
د. چون کوچک‌تر از آنم که نصیحتی بکنم باز هم نصیحت نمی‌کنم.
هـ. حیف که کوچک‌تر از آنم که نصیحتی بکنم وگرنه نصیحت می‌کردم.
و. حالا ببین‌ها! حالا که کوچک‌تر از آنم که نصیحتی بکنم چقدر نصیحت‌کردنم گرفته‌. اصلا خداحافظ
ز. راستی ستاره را از آقای سجاد افشاریان یاد گرفته‌ام. آخ که چقدر من شیراز را دوست دارم [خیلی‌خیلی‌قلب]. خداحافظ
  • ناصر دوستعلی

پسر قشنگم [بازنشر از تاریخ ۱۳۸۵/۰۳/۰۲]

شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۴۴ ق.ظ

سلام پسر قشنگم! خوبی مادر؟ دلم خیلی برات تنگ شده بود؛ دوباره رفتم سراغ آلبوم عکسات. نه! نه مادر جون! این دفعه نمی‌خوام درد و دل کنم، گریه هم نمی‌کنم؛ می‌خوام فقط قربون‌صدقت برم! فقط قربون‌صدقه!
***
یادت میاد اون دفعه که رفتیم، عکس سن تکلیف‌تو بگیریم؟ وای خدا! مادرو دیوونه کرده بودی! موهاتو شونه کردم، پیراهنی‌ام که تازه برات خریده بودم، اون‌که رنگش آبی آسمونی بود، تنت کردم، یادته؟ بدت اومد؟ ابروهاتو به هم کشیدی و گفتی: مامان! من دیگه بزرگ شدم، خودم بلدم...!؟ ولی من با اصرار تنت کردم و با هم رفتیم عکاسی و... .
عزیزم! پسر گلم! اونقدر اون‌روز خوشگل شده بودی و ناز، اونقدر اون‌عکست قشنگ شد و خوب افتاده بود، اونقدر صورتت و اون حالت مردونه‌ای که به خودت گرفته بودی، گیرا بود و تاثیرگذار و دل‌نشین، که شد بهترین‌عکس از بهترین‌پسرم.
باهاش زندگی می‌کردم، وقتی می‌رفتی از خونه بیرون، وقتی نبودی، با اون عکست صحبت می‌کردم و حرفامو می‌زدم، اصلا عکست نبود، خودت بودی. فکرشم نمی‌کردم دیگه عکس از اون بهتر هم بشه ازت گرفت، تا اینکه این عکس‌تو برام آوردن:

شهید امینی

٭ این نوشته مربوط به عکس شهید امینی  و از طرف مادر ایشان نیست.فقط  عکس این شهید بزرگوار بهانه‌ی نوشتن این چندخط بوده است. این تذکر لازم بود چرا که در اولین انتشار این دست‌نوشته برخی تصور کرده بودند این نوشته از زبان مادر شهید امینی و مستند بوده.

  • ناصر دوستعلی

ابزار هدایت به بالای صفحه

پشتیبانی